تبليغاتX
دريا

شنبه 1390/02/24

دلتنگی

کوچکتر که بودیم دل بزرگی داشتیم

                                                امروز که بزرگیم چقدر دلتنگیم

نوشته شده توسط محمد در 12:32 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1389/08/10

امشب گریه میکنم

امشب گریه میکنم .گریه میکنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن.

برای تمام اون چیزی که خواستی و نبودم خواستم و بودی.امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق .برای تو ...برای تو ...و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم و هنوز شکست نخوردم .

پ.ن

خدایا کمکم کن 

گریه هم درد منو دوا نمیکنه                                                                                                                                                                    

نوشته شده توسط محمد در 1:33 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1389/08/07

خسته ام

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگيت را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم

 

پ.ن:

دوست دارم داد بزنم و به همه بفهمونم دیوانه وار دوستش دارم

خدایا ممنونم ازت در این پاییز خزان بهار رویایی را به زندگی من فرستادی

فقط همین . . ..

نوشته شده توسط محمد در 20:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/08/01

در حسرت تو

بیا و در خیالم با من سخن بگو                           

 بیا و برایم صداقت صبح را تفسیر کن

خوب من

تو از کدامین بهار آمدی

که دستانت بوی مهربانی میدهد

دلم گرفته است

مرا نگاه کن

بگذار در کنار تو جاودانه شوم

گوش کن به آوای ریزش باران

گوش کن به آوای مداوم آن

با هر قطره باران در می یابم

که بیشتر دوستت دارم

هوا چقدر سرد است

اما زمانی که کنار هم باشیم

چه کسی به هوا اهمیت میدهد

. . . . . . .

نوشته شده توسط محمد در 10:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1389/07/26

آتش و دریا

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟ …

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود .

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه آتش شدم ،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا … !

نوشته شده توسط محمد در 2:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1389/07/18

پسر

  پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر ازساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک  هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمردعذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنهاتمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه‏اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمردهم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

نوشته شده توسط محمد در 12:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/06/27

عالم فروتن

گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ? کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :
این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :...

و این دانه گندم هم فلان عالم است !
و شروع کرد به تعریف از خود .
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :
آن یک دانه گندم هم خودش است ? من هیچ نیستم...

نوشته شده توسط محمد در 12:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1389/06/17

شمع فرشته

مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله‏اش را بسيار دوست ميداشت. دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتي‏اش رادوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد.  پدر در خانه اش را بست و گوشه‏گير شد. با هيچکس صحبت نميکرد وسرکار نميرفت. دوستان و آشنايانش خيلي سعي کردند تا او را به زندگي عادي برگردانندولي موفق نشدند.  شبي پدر روياي عجيبي ديد. ديد که در بهشت است و صف منظمي ازفرشتگان کوچک در جاده‏اي طلائي به‏سوي کاخي مجلل در حرکت هستند.  هر فرشته شمعي دردست داشت و شمع همه فرشتگان به جز يکي روشن بود. مرد وقتي جلوتر رفت،  ديد فرشته‏ايکه شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگين را در آغوش گرفت و او رانوازش داد، از او پرسيد: دلبندم، چرا غمگيني؟ چرا شمع تو خاموش است؟  دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن ميشود، اشکهاي تو آنرا خاموش ميکند و هروقت دلتنگ ميشوي، من هم غمگين ميشوم.  پدر در حالي که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پريد.  اشکهايش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگي عادي خود بازگشت

نوشته شده توسط محمد در 9:47 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/04/26

تنهایی

به همه شما دوستان عزیزم سلام میکنم

راستش رو بخواین این پست رو گذاشته بودم برای یک مطلب جالب ولی متاسفانه مصادف شد با اولین سالگرد درگذشت برادر کوچکترم

برادری که خیلی دوستش داشتم الان که دارم مینویسم خیلی دلم گرفته و بغض گلومو فشار میده تو این سالی که گذشت هرچند خواستم با ماموریتهای کاری و مرخصی و ... خودمو از شهرم دور کنم ولی این یک واقعیتی بود که همه جا باهام بود و  اصلا نتونستم اون خنده ها رو واون گرمی  صدا رو فراموش کنم با این حال دوستان و همکاران خیلی سعی داشتند که من رو تو این حال نبینن و بهم کمک میکردند که این داغ بزرگ رو فراموش کنم اما چه کنم  که  چهره درهم پدرم و چشمان آماده به اشک مادرم هیچ وقت نگذاشت تا الان این اتفاق . . .

فقط اینو میدونم که دوستانی دارم که خیلی میتونم روشون حساب کنم شاید  مشکلات سختر از این هم داشتم که در کنارم بودند و جواب خودشون رو پس دادند

 ازته دل از خدا میخوام که همیشه و همه جا شاد باشید و هیچ موقع تو زندگیتون غم نبینید

 

نوشته شده توسط محمد در 14:46 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1389/04/07

مهندس و دکتر

يک پزشک و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازىکنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش رابه طرف پنجره برگرداند و پتو راروى خودش کشيد. پزشک دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم واگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال‌کنيد، اگر من جوابش رانمي‌دانستم من ۵دلار به شما
 مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى همگذاشت تا خوابش ببرد. اين بار،پزشک پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من
 نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهادچرت مهندس را پاره کرد و رضايت دادکه با پزشک بازى کند.  پزشک نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه  کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به پزشک داد.
 حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آنچيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود۳ پادارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» پزشک نگاه تعجب آميزى کردو سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن رامورد جستجو قرار داد. آنگاه از  طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود درکتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى
 پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را باآنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفرهم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.  بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت ورويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. پزشک بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب،جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورددست در جيبش کرد و ۵ دلار به پزشک داد و رويش را برگرداند و خوابيد.

نوشته شده توسط محمد در 8:12 |  لینک ثابت   •